تبليغاتX
دوستان

دوستان

به کافه سنتی دوستان خوش آمدید

http://biaid2dostan.blogfa.com/

 

خداحافظه این وبلاگ .فیلتر ! هک شده !

+ نوشته شده در  86/03/14ساعت 14:1  توسط ابوالفضل  | 

 

اگرم دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست          وفا آنست که نامت را همیشه بر زبان دارم:6:

 

 

سلام به همگی دوستان گل و دوست داشتنی......:5:

 

چه خبرا ؟ میخوام جمله همیشگیم رو بگم میترسم ابول به حرف بیاد ولی بازم میگم......:11:

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ رو به راهین ؟ ........خب الهی شکر .......:5:

 

بچه ها باور کنین هیچ وقت فراموشتون نکردم........:5:

وقتی آدم داداشای خوبی مثل ابولفضل گل:5: ...اصغر جون ... سیاوش عزیز... فربد جون و ...و ... و... و خواهرای خوبی مثل پگاه ... تینا ....شهرزاد ...و ...و .. و........ چطور میتونه اونا رو فراموش کنه...

هر کی بخواد شما رو فراموش کنه اون یا رفیق نیست یا واقعا از خانواده ما نیست.... شما دیگه مثل خانوادم میمونین.......:7:

داداش ابولفضل گلم که واقعا به جای داداش نداشتم:5:ه ......... و خیلی دوسش دارم ...... من تو نت دوستای خیلی خوبی داشتم ولی هیچ کدومشون مثل ابولفضل وفادار نبودن... اون واقعا یه دوست با معرفت و نمونست و از خدا آرزو دارم تا اونو تو تموم مراحل زندگیش سر بلند و پیروز نگه داره...چون لیاقتش رو داره......  ابولفضل دل اکی داره که هر کسی اون دل رو نداره..........

همیشه واسه ما ایرانیا سخته که یه مرد به مرد دیگری بگه که دوسش داره ....... حتی دو تا دوست خیلی صمیمی و حتی پدر و پسر ... ولی اینجا میخام بگم که داداش.....

از صمیم قلب دوستت دارم.......:7::7::5::20:

 

 

خب بریم سراغ خودم .........من که الان کار میکنم و درس میخونم...الانم یه حدودا یه ماه آنتراک داریم و از این موقعیت استفاده کردم که بیام پیش شما....:13:

شاید شما بگین که واقعا معین یه نیم ساعتم وقت نمیکنه بیاد به ما سر بزنه ......:27:

ولی واقعا برنامه من الان فرق میکنه...........

تو این ترم هر استاد به ما مقاله مختص به خودش رو داده که باید کنفرانس بدیم و نقشه های خودش رو میخواد که باید براش اماده کنیم... اگه بدونین هر کدوم چقدر وقت میبره.....:28:....

کارم که سر جاشه ...بعضی موقع ها میشه نهار نمیخورم ....از همون ور میرم دانشگاه ..... و بعضی موقع ها میشه که اینقدر خسته میشم که فشارم کامل میفته و حتی چشام تار میشه........:2:

باور نمی کنین من که از 6 ساگی  باشگاه میرم تو این چند ماه کارم جوری شده که نمیتونم برم و فعلا باشگاه رو تعطیل کردم.......... و واقعا یه جورایی باید بگم که خمارم........:27:

توی اتاقم بزرگ این جمله رو نوشتم 

(راز موفقیت اینست که هدفی را بی وقفه دنبال کنیم ) .. آناپولوفا

 

و در زیرش جملاتی مثل :

((این سنگینی راه نیست که شانه هایتان را خم کرده ، بلکه راهی است که شما در پیش گرفته اید .))

((آنچه توفان با هوا انجام می دهد نا امیدی با روح و جان آدم انجام می دهد .))

((کسی که بخواهد زندگی اش را از هم پاشیده نشود باید مردم را دوست بدارد .))

((اگر انسان ارزش خود را بداند و با خداوندی که او را خلق کره نزدیک باشد بسیار مشکل می توان او را سیه روز کرد. ))

((انسانی که هنگام رویارویی با مشکلات از خود شادی و نشاط بروز می دهد فردی خردمند و با ایمان است.))

((از اشتباهات  دیگران درس بیاموزید . زندگی آنقدر طولانی نیست که شما همه آنها را تجربه کنید .))

 

این جملات رو از کتابهایی که خوندم جمع کردم ....که با دیدن هر کدوم اونها روحیه و شعفم به زندگی چند برابر میشه و خستگی هام در میره......

 

 

این مطلب رو از کتاب آینده بهتر از یوگن اونیل برداشتم واسه شما :

حتما بخونید ...به دردتون میخوره........ من خودم این راه ها رو امتهان کردم و واقعا مسیر بوده ...

چند  راه حل به اثبات رسیده برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر ........

 

  1. یاد بگیرد که تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید.
  2. اگر واقعا احتیاج به کمک دارید در خواست کمک کنید.
  3. مستقیما با مشکلات خود در آمیزید و از ان فرار نکنید.
  4. اشتباهات خود را بپذیرید و مسئولیت کامل قلب خود را به عهده بگیرید.
  5. واقعیت را بگویید. مخصوصا به خودتان. !!!!!

 

 

 

 

خب بگذریم...میخوام یه ماجرایی که دیروز واسم پیش اومده بود رو واستون تعریف کنم بچه ها .....

 

درخواست از من برای تست بازیگری ؟

 

 

رفته بودم دانشگاه ..........درس ژئو ایران داشتم با استاد فتح الله زاده ...بعد از این که کلاس تموم شد اومدم جلوی ساختمون .......دانشگاه...(لازم ذکر که دانشگاه ما چند تا ساختمون داره و هر ساختمون مختص یه گروه هستش )

سمت راستم رو نگاه کردم دیدم یه مرد که حدودا میخورد دور ور 33. 34 داشته باشه داره با یه دختری که خیلی خوش تیپ بود صحبت میکرد :21:....بعد از اینکه حرفش تموم شد ....

داشت میرفت که نگاهش به من افتاد و اومد سمت من:37: ... یه نفر دیگه هم همراش بود که یه سری کاغذ و روزنامه دستش بود.........:15:

بهم گفت اجازه هست وقتتون رو بگیرم:14:......... گفتم بفرمایید .... گفت من دستیار کارگردان فیلم تو خالی هستم که قرار از شبکه 1 پخش بشه:23:..... و تقریبا تموم کارا تموم شده و باید فیلم برداری این فیلم شروع بشه....... همون موقع اون طرفی که همراش بود یه روز نامه بهم داد که توی اون روز نامه با تیتر بزرگ نوشته بود..... فیلم برداری فیلم تو خالی شروع شد:23: .... وقرار این فیلم در شمال کشور و در شهر رشت فیلم برداری  بشه..... و زیرش در مورد این فیلم و کارگردان و موضوع این فیلم توضیح داده بود و گفته بود که قرار از شبکه 1 پخش بش:23:ه... من بعد از خوندن اون تیکه روزنامه گفتم خب چه کار از دست من بر میاد.....:15:

اون موقع اون تقریبا موضوع کامل فیلم رو برام گفت ........ گفت که ما به 7 تا 8 نفر جوون احتیاج داریم ...... برای بازی در این فیلم...جوری است که این جوونا به کارای فساد میپردازن و مصرف مواد و الکل  و  کلا زندگیشون تو خالی ..... و سر دسته اون ها فردی است که ساقی و اون این جوونها رو به خلاف میکشونه... و خودش هم عاشق دختری میشه و  ............................:26:

و بعد بهم گفت که چند سال داری  وسابقه بازیگری داری و از این سوالات.... و جالب اینه که وقتی بهش گفتم 22 سال گفت اصلا بهت نمیخوره 22 سال داشته باشی:24: ...گفت ولی قیافت و چهرت مناسبه...و گفت ما هم دنبال جوونای دور ور 20 میگردی.... بعد از این که باهام صحبت کرد بهم گفت میشه شمارتون رو بگیرم و براتون زنگ بزنم تا شما مصاحبه ای با کارگردان ما داشته باشین:32:....... منم شمارم رو دادم و اونم ادرس و همه چیز رو بهم داد وقرار شده هفته دیگه برم اونجا تا تست بازیگری به کارگردان این فیلم بدم ......:32::13:

و اگه قبول بشم منم یکی از اون جوونا میشم:4:....... اکس پارتی :4:

حالا با هم یه دعا کنین که ما رو قبول کنن و کارگردان به شخصیتی همچون من احتیاج داشته باشه...اون موقع میتونین داداش معینم تو تلویزیون ببینین........:30:

 

 

 

اینم عکسی از خودم جلوی ساختمون دانشگاه...

 

 

        

عکسی کنار ساحل انزلی :4:

 

 

 

 

 

این جا هم موم رو کوتاه کرد:3:م (البته اینجا هم من یادم رفت عینکم رو بردارم )

 

 

 

 

 جوانی کجایی که یادت بخیر

 

خب بعد از این ماجرا ها من باید به اصغر جون تبریک بگم که داماد شد:5:ه ...... شاه داماد مبارکه.......:6:

انشالله بتونی همراه با همسرت مشکلات زندگی رو پشت سر بزاری و تو تموم لحظات کنار هم شاد و پیروز باشین..... انشالله  ....:5:

فدای داداش اصغر گل.........:7::5::20:

 

خب با اجازه رفع زحمت کنیم دیگه ؟ :30:

از همتون ممنونم که تو این مدت به یادم بودین:5:....چون رفتم همه اپهای قبلی ونظراتتون ر وخوندم...واقعا دوستون دارم بچه ه:5:ا......امیدوارم همیشه کنار هم باشیم....همیشه:6:

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  86/03/10ساعت 1:12  توسط معین  | 

 
به انتظار دیدنمون نشستی
چفت در و به عشق ما نبستی

نشستی هی خدا خدا می کردی
اسم ما رو همش صدا می کردی

دنیا رو می خواستی با ما
عمرت و گذاشتی با ما

عشق تو فقط زیارت
نماز بود و عبادت
نماز بود و عبادت


حرف و حدیثت ماییم
عاشق گیست ماییم

پشت درو ننداختی معین
با خوب بدمون ساختی معین

سرمو بگیر تو دامنت
قربون بوی پیرهنت
قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت
قربون بوی پیرهنت
دین دیدی دیندریردیدین




(برگرفته از ترانه ننه از معین )




بهههههههههههههههههههههه به ... بههههههههههههههههههه

ایول ایول ... داش معین  و ایول 


معین  جون کجا بودی بابا ... دلمون واست یه ذره شده بود بخدا ... چند مرتبه هم زنگ زدم خونه تون ولی همش میگفتن بیرونی (حالا میگه خوب زنگ میزدی به موبایلم )

خلاصه خیلی خیلی خوشحالم که باز اینجا میبینمت .. .کاش زودتر میومدی ... من دارم میرم خدمت ... ولی خیلی خیلی خوشحالم که قبل از اعدامم می بینیمت

 



معین  جون چند وقت پیش سیا توی یه تلفن گفت باید با بچه های تاپیک یه قرار عمومی بذاریم یه جا و همه همدیگه رو ببینیم و یه فوتبال مشتی بازی کنیم

ما هم که خفن پایه ایم گفتیم ایول ، برو بریم 


سیا گفتش که نه ، بذار معین برگرده اونموقع برنامه شو میذاریم

حالا که برگشتی ... کاش میشد یه قرار بذاریم با بچه های کلوپ و همه همدیگه رو ببینیم ... البته بروبچ که ما رو دیدن ... اینقدر عکس گذاشتیم که نگو چند صفحه بری عقب عکسهای من  رو میبینی تو قهوه خونه و در حال کشیدن قلیون ...

منتهی من از بین بچه ها فقط عکس اصغر رو دیدم ... بابا بیاید عکساتونو بذارید دیگه 


سیا خواست بذاره گفت معین برگرده حتما میذارم ... شهرزاد هم همینطور ... بقیه هم ایشالله میذارن دیگه



خلاصه خیلی خوشحالم برگشتی معین جون


قلب بچه های خوزستان به عشق معین مددی میتپد
 



نبودی اصغر رفت زن گرفت من  میشناسم اینقدر سادس که اولین دختری رو که واسش در نظر کردن انتخاب کرده  و رفته سر خونه زندگیش

نه جدای از شوخی  یه دختر خوشگل و با کلاس در حد خودش گیرش اومده
 
ما یه رفیق جدید هم پیدا کردیم معین جون خیلی بچه گلیه اسمش خوشتیپه تهرانه اسم مستعارش هم سهیله که بیشتر با این اسم ادد میشه
 
یه سلطانی هم داشتیم که یه مدته نیسش .
 
راستی مستر ظ  عکس ها رو دیدم !!! خاک به سرُم . تو هم دودی شدی !!!! تو این مدت چه بلایی سرت اومد !
با کودوم دوست ناباب گشتی ! میدونی اخرش میخوان تو رو محتاد کنن ! اماده ت کنن برای سیگاری شدن ،ظرفیت پیدا کردن ، با دوست خلاف گشتن ، بعدش تو سرباز خونه پادگان که میخوای بری امادگی این رو داشته باشی که محتاد بشی ! تازه این اولشه !
ارجنگ در روز های اول راه == ( )

.....


مگه من مردم بذارم این رودند ادامه پیدا کنه ! از فردا میام تحقیق ! ببینم کجاها میری ! هر جا که رفتی دوست پیدا کردی تو کودوم شهر ! تو کودوم سایت ! میری کاباره ؟ ها ؟ میرم تمام  قرار های عمومی هاش ، چه میدونم میتینگ هاش ، همه رو میبینم . ببینم با شخص بد گشتی تهدیدت میکنم به قطع رابطه جدی ! ( یا خودم میدونم چیکار کنم )
از حالا گفته باشم !!! . بابا اخه تو خانواده خوزستانی ها از این چیزا نبود تا حالا .
میدونم الان شیطان من رو تو ذهن تو به عنوان یک دوست بد نشون میده ! میگه بابا چی میگه این برا خودش
ولی باور کن من خودت رو دوست دارم . نذار ریه های جوان سینه ات با هوس بازی الوده بشه . ریه هات کثیف میشه بعدا تو سال های اینده تا میایی بدَوی یا ورزش تند کنی میبینی کم کم تنگی نفس داری ! به همین راحتی . حالا جدا از قضیه احتمال سرطانش .
از نظر پزشکی ،اسلامی ،اجتماعی ، همه این کارو رد کردن .
بابا اصلا اینجا یک میحط پر مخاطب طرفداران هنره، یک نوع رسانه کوچکه، باید نمونه اخلاقی و تشویق به این کار باشیم . از این دید ها به قضیه نگاه کنیم . باید تو همه ضمینه ها به دوستامون که دوسشون داریم اگر واقعا میگیم دوسشون داریم احساس مسئولیت کنیم . بی خییال نباشیم بگیم به من چه زندگی خودشه . باید حرص بخوریم اگر ادعای دوستی داریم .
(خودمونیما وقتی جدی حرف میزنم احساس میکنم چند سال بزرگ شدم )
 
حالا بزار بگم این مستر  ما دورانی داشتیم باش تو اهواز لب کارون
 اون زمانا که وب باتیستا رو زدم(همین پارسال ) میومد نظر میداد ..اسمش ارژنگه .ولی نسبتی با ارژنگ امیر فضلی نداره ..تا یه مدت تو بند بود .بعد اومد مثه مجید سوزوکی گفت رفتم جبهه ولی دروغش لو رفت .الانم دبی زندگی میکنه قراره تا چند روز دیگه بیاد ایران بعد اهواز پیشه خانوادش ..اینا تو دبی یه گروه ترانه دارن که ارژنگ ابدارچیشونه ببخشید درامر (از همینا که یه گیتار میگیرن دسشون .موهاشم خیلی بلنده
بعد یه دفعه من اودم عکسه گروه اینا رو گذاشتم (خیلی خوش تیپن ) و گفتم به نظرتون کدوماشون منم .پگاه گفت اون مو بلنده تویی حالا کی رو میگفت همین ارژنگ رو میگفت 
 
اها یادمه مجید لشلی هم بود که گفت چه قیافه های زاقارتی  معین هم منو با اون فیلیپینیه اشتباه گرفت
اون زمان (همین پارسال )یه مجید کوچولو هم داشتیم
 
خلاصه بگم این ارژنگ خان یه مدت مشکل داشت نمیومد ..ولی الان اومد خبر مرگش
اینم عکسش عكس Mamad-SS
اینم بگم اینا یه گروه خواننده هستن که ترانه هایی که عشق منه میخونن metal head
 
کاروکاسبیشونم بدک نیست  ....بچه های خوبین .مسواک هم میزنن
 
 
یکی از درامر های گروه silient
 


اما داش سیا خودمون

اين عكسو من از سیاوش  زماني كه بدن سازي كار ميكرد گرفتم

بدنو حال كنين 



استغفرالله

....................................................................................................
سهیل جون خیلی مخلصتم داداش گلم .عزیزمی .من لینکت کردم احتمالا ظهر عینکاتو نزاشتی رو چشمای نازت بعدشم داداش شمارتو بده میخوام صداتو بشنوم
معین جون بیا غله اصغر
 
سینا داداش تو چرا کم نظر میدی
فربد جون تو کجایی ..دلم واسه زنده باد اندرتیکر گفتنت تنگ شده
همایون دیدیچتور سرمونو بریدن
خدا ازشون نگذره
تینا خانم از اینکه سهیل رو با من اشنا کردی ممنونم .انشالا به پای هم پیر شیم
 
خوب دوستان امیدوارم راضی باشین
بازم برگشت معین رو به ملت غیورپ رور تسلیت میگم .امیدوارم حالا حالاها ترکمون نکنه !!
انشالا یه اپ هم میکنه
به افتخار معین
هورااااااااااااااااااااااااااااااا
تا بعدی بای
 

 
+ نوشته شده در  86/03/07ساعت 20:53  توسط ابوالفضل  | 

اسکله نازچشات حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع به عشق عقربه دقایقم
گرمی دستهای تورو به صد تا دنیا نمیدم
هر وقت که یارم تو بودی بی کسیو نفهمیدم
تو بند د سلول عشق حبس نگاتو میکشم
ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم
آی قصه بی سر و ته شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه
نمي دونم چرا شعر رمانتيك مي شنوم اينجوري مي شم





سلام به دوستان

 

 





ننه ملوان زبل

 

دختران وبلاگ دوستان روی سن در حال موزیک رپ خوندن

اینم مستر همایون

   

  این اخریه تو مایه ها مستر z


فقر

بریم واسه یه خاطره دبش !!!

یادمه کلاس چهارم ابتدایی بودم ... معلم ورزشمون از اون بد اخلاقهای روزگار بود

این معلمه چاق بودش زنگ ورزش که بود ، از اول زنگ تا آخر زنگ دور تا دور حیاط مدرسه می دوید که لاغر بشه

ولی خدایی آخره اراده بودش ، 90 دقیقه کامل می دوید!

حالا کار نداریم ... ولی زنگ ورزش بود و ما فوتبال بازی میکردیم ، معلمه هم می دوید! ...

من اون روز زیاد حوصله فوتبال بازی کردن نداشتم ...

فقط خطا میکردم ... توپ زیر پای هر کسی بود به بهانه گرفتن توپ میرفتم طرفش و محکم می کوبوندم توی ساق پاش

همه اعتراض میکردنا ، ولی من میگفتم بابا شماها چقدر سوسولید

نه داوری داشتیم و نه معلم ... منم پشت سر هم ، همه بازیکنهای تیم حریف رو میزدم!

اون آخراش دیگه اعصاب همه رو خرد کرده بودم ، آخه کارم فقط خطا کردن و مصدوم کردن بود ، ولی خب جرات نداشتن چیزی بگن

آخر زنگ که شد و دیگه داشتیم توپ و وسایل فوتبال رو جمع میکردیم ، معلم ورزشمون نشسته بود روی صندلی اون گوشه ی حیاط مدرسه و داشت خستگی 90 دقیقه دویدنش رو رفع میکرد ...

ما داشتیم میرفتیم که لباس ورزشیهامونو عوض کنیم و بریم خونه (زنگ آخر بود)

همچین که داشتیم میرفتیم معلم ورزشه منو صدا کرد گفت بیا اینجا کارت دارم ...

رفتم طرفش ... دیدم از خستگی نا نداشت ، اینقدر دویده بود خیس عرق شده بود و خلاصه مشخص بود خیلی خسته و یه جورایی هم عصبانی هستش

گفتم بفرمایید آقا

گفت : سرتو بیار پایین ... گفتم بله؟؟؟

گفت: میگم سرتو بیار پایین

خدا یعنی میخواد چیکار کنه؟؟

منم سرمو آوردم پایین و پایینو نیگاه کردم ... دیدم با دستش یقه پیرهنمو کشید کنار و یه دونه محکم و از ته دل با کف دستش کوبوند تو گردنم

عجب پس گردنی خفنی بود ... بخدا الان یادش میفتم اشکام میاد تو چشام ، اینقده محکم زد که احساس کردم از توی گوشهام یه جرقه ی شدید اومد بیرون

(طوری زد که من احساس کردم خستگی 90 دقیقه دویدنش رفع شد )

خلاصه بهم گفت اینو زدم تا دفعه دیگه سر زنگ من از این کارا نکنی ... برو گم شو ، از اول زنگ حواسم بهت بود ، همه رو اذیت میکردی ... بدو برو ببینم

منم گریه کنان رفتم طرف آبخوری ... گردنم داشت میسوخت وا ، لامصب چقدر محکم زده بود ... خلاصه رفتم دستمو خنک میکردم و می کشیدم روی گردنم که خنک شه ، ولی تا 3روز گردن درد داشتم

 خوب بید


-----

اینم یه خاطره کوچولو از کارهای بروبچ فضول مدرسه
2- (این یه خرده ضایس ، اونایی که روحیه لطیف دارن لطفا نخونن )

تو همون دوران راهنمایی کلاس سوم بودیم که مدیرمون عوض شده بود و یه مدیر جدید واسمون آورده بودن ... این یارو انگار یه خُرده کم داشت!

یکی از کارهای بچه های مدرسه مون این بود که میرفتن با چاقو ، ته آفتابه ها رو در می آوردن (شرمنده این یه خورده ضایس )

البته منم جزوشون بودما
بعد این مدیره جدید که این چیزا واسش تازگی داشت ، احمق یه روز که سر صف بودیم یه دونه از آفتابه ها رو برداشته بود آورده بود ، با دستش برده بود بالا و تهش رو نشون همه داد و تو میکروفون داد میزد:

من میخوام بدونم اون بیشعوری که اینکارو کرده خودشو با چی میشوره؟



.........................................................................................................................

سخنی با دوستان وب

جا داره بازم به اصغر این مصیبت وارده رو تسلیت بگم اصغر جون اولش خوبه یه چند ماه که گذشت میای میگی چه غلطی کردم زن گرفتم !!!

تینا خانم و شهرزاد خانم مثل همیشه عضو ثابت بودن .شهرزاد پس اونا شایعه ای بیش نبودن همش تقصیره این همایونه چش سفیده

داش علی سینا و داش سیا هم که ای نفسی میکشن

داش ز که بعده یه مدت غیبت پیداش شده

معین هم که دیگه نمیاد مارو تو خماری گذاشته ولی اگه بیاد براش برنامه دارم

فعلا با اجازتون

زود اپ کردم نهه  غلام

 

+ نوشته شده در  86/03/01ساعت 20:30  توسط ابوالفضل  | 

سلام بروبچ اول یه صلوات بفرستید به میمنت ورود من




نمی ذارم تو رو از من بگیرن
حتی تو عالم عکس و نقاشی
روی پیشونی سر نوشتته
تو باید فقط مال خودم باشی
نمی ذارم که تو رو بدزدنت
جای تو فقط روی چشمای منه
توی فال من فقط اسم تو
کسی که چشاش مث تو روشنه
نمی ذارم اینهمه خاطرمون
پنهونی کنج یه خورجین بمونه
قسمت طالع تو سفر بشه
واسه من یه درد سنگین بمونه
نمی ذارم اونا که کم عاشقن
من و از خیال تو جدام کنن
نمی ذارم تو بری که آدما
همشون با سرزنش ، نگام کنن
نمی ذارم توی خلوتت کسی
بیاد و با شادی با تو دس بده
اون باید لذت این دس دادنو
به من و خاطره ی تو پس بده
نمی ذارم کسی جز خودم یه روز
با تو و با رویاهات کنار بیاد
تازه از تولد تو حق داره
توی هر پس کوچه ای بهار بیاد
نمی ذارم که نوازش کسی
شب ناز مژه هاتو خواب کنه
نمی ذارم خونه ی آرزمو
کسی با اومدنش ، خراب کنه
نمی ذارم یه غریبه با نگاش
پادشاه دل بی ریات بشه
من می خوام خودم پسرتشت کنم
نمی ذارم که کسی خدات بشه
نمی ذارم به بهونه ی کسی
عشق و دنیای منو یادت بره
تو یه عمره ، دیگه ، زیبای منی
با یه دنیا اعتماد و خاطره
نمی ذارم تو رو صیدت بکنن
نمی ذارم که تو از پیشم بری
ولی توی سرنوشتم ، می بینم
تو نمی مونی پیشم ، مسافری
نمی ذارم جای من کسی شبا
بالای سرت لالایی بخونه
نمی ذارم دلی که مال منه
پیش بیگانه امانت بمونه
ا ین نذاشتن چه قدر خوبه ، ئلی
آخه من که اختیاری ندارم
تصمیما رو همیشه تو می گیری
من چه جوری می تونم که نذارم
تازگی خیلی سفارش می کنی
می گی کم کم دیگه وقت رفتنه
زیبا جون تو می خوای از پیشم بری ؟
از تو ان قدر فقط سهم منه ؟
نمی خوای جواب بدی من می دونم
داشتن زیبا یه کار ساده نیست
مریمت شرایط و لیاقتش
واسه ی یه مژتم آماده نیست
ترس رفتنت دیوونم می کنه
ولی این دیوونه که کاره ای نیست
زیبا چش به رات می مونم همیشه
تنها دل خوشیم اینه ، چاره ای نیست

قلبمو جا گذاشتم

این عکس پایینیه یه حالتیه (من نمیدونم )



از كجا شروع كنوم ... اول بزار یكم اسمال بزارم اخه بدجور تو كف بودم .تو این مدت اینترنت هم پیشرفت كرد و شكلایه زیادی به بازار عرضه شدن :

::

والا ما پا شدیم رفتیم تهرون و .نصف جهون ...حسابی خوش گذشت ..خیلی كیف داره ادم به مراده دلش برسه تو جایی كه میره .

چنتد روز تهران بودم پیشه عشقم .از خوبی های تهران نگم بزار از بدیشم بگم .

ما یه روز با عمو كوچولومون (33سالشه )رفتیم سواره مترو شدیم .عجب باحال بود این ساكه ما رو دوشمون رفتیم تو قطار (نیست من بلد نبودم باید كدوم قسمت برم یهو رفتم تو واگن اول نشستم همون جایی كه ماله بانوانه )بعد دیدم همه جیغ كشیدن یعنی اشتباه اومدی ..منم رفتم جایی كه عرب نی انداخت

ما رفتیم تو اون شلوغی اول صبحش كه ملت مثل گوساله رفته بودن تو هم این ساك پشت ما بود .وقتی رسیدیم میدان امام خمینی قطارمونو (همون مترو ) رو عوض كردیم .یهو دیدم كه زیپ ساكم باز شده یا ابوالفضل ...!!بله دزد محترم از من بدبخت تر گیر نیوورده بود
از یكی از جیبای بغل (ساك مسافرتیم )
پلیر mp3و انسوری موبایلمو زده بودن حالا اینا به كنار اون دستگاه ماله من نبود ماله رفیقم بود اوردیم مثلا تو تهران باش لاف بزنیم (خوزستانی جماعت جایی نره و لاف نزنه كا )
خلاصه در داغه اون دستگاه موندیم

 اما دیدار من با سیاوش فروهش بنیانگذار جمهوری دموتراتیك ایران

 خب بچه ها ، توی این۱ هفته ای که تهران بودم با سیا جون گل 2 مرتبه قرار عمومی گذاشتیم و جزء بهترین روزهای عمرم شد ...قبلش یه مختصر گزارش از اولی بنویسم و بعد میریم سراغ میتینگ دوموای سیا تو چقدر ماهی صوبوری

... حالا که برگشتم  ، کلی خودمو سرزنش میکنم که چرا توی این مدت فقط 2 مرتبه با سیاقرار گذاشتم؟ ... البته تقصیر من بود ، چون قرارها رو گذاشته بودم واسه اون روزهای آخر ... بهرحال همین 2 جلسه قرار با داش سیا (یاده سیا ساکتی می افتم )هم سعادتی بود که نصیب هرکسی نمیشه خب

2 روز قبل از اولین قرار که یادمه شنبه بود ، به سیا اس ام اس دادم که سیا جون من همین فردا ، پس فردا یه قرار میذارم که تو رو ببینم ، البته احتمال فردا یه مقدار کمه ولی اگه نشد پس فردا 100% ... سیا هم که دیگه خودتون میدونید ته مرام و جون میده واسه رفیق گفتش که ابول یکشنبه عالیه ، ولی دوشنبه  من از صبح تا عصر کلاس دارم(لیسانس داره ها ولی داره میخونه واسه فوق دیپلم ) ... گفتم ایشالله که دوشنبه ، ولی نشد هم مشکلی نیست من 1شنبه بعد از اینکه کلاست تموم شد میام ستارخان

بهرحال یکشنبه ردیف نشد و قرار افتاد واسه ۲شنبه ساعت 7:30 - 8 شب زیر پل ستارخان


خب بهرحال درسته که ما بچه پیچ شمرون هستیم و تهران رو عین کف دست میشناسیم(ایول ، خدایی هیچ جا خوزستان  و لافهاش نمیشه) ولی 2 مرتبه با پسر عموی وحشیم تا ستارخان رفتیم که مسیرها رو یاد بگیرم و وقتی خواستم تنها برم فیتیله پیچ(یا یه چیزی تو همین مایه ها) نشم

من 2مرتبه از محل کار عموم تا ستارخان رفتم ... مسیرش این بود : اتوبان همت تا انتها نزدیک برج میلاد (برج میلاد نشونه بود) - شیخ فضل الله - ستارخان

توی این 2 مرتبه ساعت 6 از محل کار عموم حرکت میکردیم و دقیقا طرفای 8 میرسیدیم ... ترافیک اتوبان همت نفسگیر بود ... یکشنبه هم گفتم آقا ما 5:30 حرکت میکنیم که 7:30 اونجا باشیم دیگه

به سیا اس ام اس دادم که آقا من الان حرکت میکنم که 7:30شب اونجا باشم ؛ سیا گفت بابا الان زوده ها ابول ... معطل میشی

گفتم نه بابا ، با پسر عموم  2 مرتبه اومدم و میدونم کمتر از 7:30 اونجا نمیرسم ... ولک حرکت کردیم و نمیدونم چجوری شد با اینکه خونه عموم از محل کارش به اتوبان همت دورتر بود ، ولی دقیقا 6:30 رسیدم زیر پل ستارخان

به سیا گفتم که من رسیدم و تو عجله نکنیا ، من منتظر میشم تا بیای ... گفت ابول دیدی گفتم زود میرسی؟ ... خلاصه قرار شد من از طبیعت و نعمت های الهی بهره ببرم که خسته نشم تا رسیدن سیا

یه جا پارک کرده بود پسر عموم تووووووووپ ، ماشین پشت سر ماشین می ایستاد و با برکت حرکت میکرد

خدایی چند مرتبه ای این شیطون رفت تو جلدمون (البته من که نه پسر عموم من بیشتر کارم امر به معروف و نهی از منکر بود )  اون گفت ابوالی واسه تبرک هم که شده بهرحال یکی 2 تا بلند کنیم و بریم یه تابی بخوریم اون اطراف ، ولی خب فکرشو که میکردم 2 عامل باعث انصراف ما از این تصمیم میشد:

1- اول اینکه اون کار گناهه و خدا میبردمون جهنم
2- دومی که زیاد مهم نیست این بود که به فرض اینکه طرف سوار میشد ؛ کجا بریم دور بخوریم؟ ... از کجا برم که گم نشم؟ ووو...

اللخصوص من متاهلم

بهرحال این چیزا زیاد مهم نیست ، مهم اینه که توی اون 2 ساعت اصلا خسته نشدم

ساعت 8:10 دقیقه بود که سیا اس ام اس داد من 1 دقیقه دیگه زیر پل ستارخانم ... ما هم برگشتیم زیر پل ستارخان و منتظر سیا شدیم

اونایی که از نزدیک سیاوش رو  دیدن(نکته !هیچکی جز خودم ندیدش ) میدونن چی میگم :

 خداوکیلی اگه 20-25 نفر اونجا بود ، سیا بین همه میدرخشید (از چاقی ) ... مثل همیشه یک تیریپی زده بود دختر کش (ولی امان از این شکم تو افسایدش )... ما هم پیاده شدیم و رفتیم سمت سیا  ... اول روبوسی ، بعد تو آغوش هم و کم کم داشت اشکامون در میومد(بقول خود سیا صحنه هندی شده بود) که بیخیال شدیم ... آخه ضایه بود بابا

سیا جون ما رو دعوت سفره خونه باغ فردوس به صرف شام و قلیون ... خدایی کلی شرمندمون کرد ... خداوکیلی همونجور که تو اینترنت  با اخلاق و هایکلاس و دوست داشتنیه ؛ خارج از انجمن و تو دنیای واقعی همین اخلاقهای مثبتش 10 برابر دنیای نت هست ... بازم میگم اونایی که از نزدیک دیدن میدونن چی میگم(هیچکی ندیدش )

خلاصه شام رو ترکوندیم و حدود 2 ساعتی اونجا بودیم ... بعد هم 2 ساعت رفتیم تو خیابونها چرخیدیم ... عجب حالی داد

ببخشید یه خورده طولانی شد ، ولی باید میگفتم بهرحال ... گزارش دوم
سلامی دیگر

خب میرسیم به میتینگ دوم ... چهارشنبه هفته پیش (همین چند روز پیش) ساعت 1:20 ظهر سیااس ام اس داد : ابول فردا چکاره ای؟ بعد از ظهر؟ از صبح تا شب؟(دقیقا همینا رو گفته بود ، هنوز اس ام اس رو تو موبایل دارم)

گفتم داش سیا من 4 پایتم بابا ... بیکاره بیکار .. الافه الاف ... گفت ایول ، پس من فردا صبح ساعت 10 همونجا منتظرم ... گفتم هلهههههههههههههه



قسمت اول ، صبح از ساعت 10 تا 2 :


فردا صبح ساعت 9 حرکت کردم ... تو مسیر لحظه به لحظه باهم  تماس میگرفتیم ... یه جا بودش نزدیکای ستارخان که دیگه تماس نگرفتم ، سیا فکر کرد تو ترافیک گیر کردم و دیر میرسم و اینا...

10 و خورده ای(5-6 دقیقه) زیر پل ستارخان با سیا تماس گرفتم که من الان رسیدم ... اونم گفت ااا؟ رسیدی؟ ... پس آقا من چند دقیقه دیگه اونجام .... 2 دقیقه بعد اس ام اس داد : ابول من موهامو ژل بزنم ، 10 دقیقه دیگه میام اونجا ... (بنده خدا روش نشد تلفنی بگه)



ولی دمش گرم کمتر از ده دقیقه خودشو رسوند اونجا که من اذیت نشم ... رفیق به این میگن خدایی ... سوار شد و دیدیم بههههههه ، این سری که دیگه ترکونده ،

تیریپ خفن همراه با عسل .و همچنین با دوربین عکاسی خودش که فکر کنم یه ۱میلیون قیمتش بود (البته تو بازار سیاه تا ۳۰۰۰هزار تومنم میفروشن )

راستی یادم رفت تو ارسال قبلی بگم ، سری قبل بنده خدا بهنام از صبح تا شب کلاس بود ... مشخص بود خیلی خستس و منم نباید 1شنبه میرفتم ... بهرحال مرامش اجازه نداد بگه مثلا فرداش بیا

ولی این سری نه کلاسی داشت ، نه درس و مقشی واسه همین شنگول شنگول بود

راه به راه رفتیم قهوه خونه واسه قلیون ... رسیدیم و سیا به یارو پیرمرده گفت مش قنبر 1 قلیون مشتی دو سیب و 2 تا چای دیشلمه بیار بینیم با

عجب قلیون مشتی بود ... اونجا یه عکس بیشتر نگرفتیم ... اونم دادیم به یه معتاده که نمیدونم به چی بند بود؟ ... با سلام و صلوات خودشو نیگه داشته بود که نیفته .... واسه همین یه عکس انداخت تاریخی!!! ... شانس بد ما کس دیگه ای اونجا نبود ، دستاش همچین میلرزید که نگو ... عکسه هم تار تار افتاد

تا ساعت 5 اونجا بودیم و اینقدر قلیون کشیدن (سیا و محمد پسر عموم ) که سرمون گیج رفت .من که بیشتر با عسل بازی میکردم لحظه اخر از بغلم با گریه اومد پایین (از بس من تو دل برووووم )

... این یارو هم هی میومد نیگا میکرد ، یعنی پاشید برید دیگه ... خلاصه رفتیم باز تابخوری تو خیابونها ... چه صفایی داد

دو ساعت هم تاب خوردیم تا 7 ... بعد یه خورده پیاده روی کردیم ... یه پارکه اون اطراف بود اینقدر قشنگ که نگو ... ، کلی باهاش حال کردم ، طرحش و کلا فضای پارکش خیلی باحال بود

ساعت 8-8:30 بود که من خواستم برگردم ... سیا گفت عمرا اگه بذارم بری!!! ... شام هم مهمون من هستی!! ... بابا بیخیال! ... هرکاری کردم نتونستم  منصرفش کنم که بیخیال شه ... عموم تماس گرفت و گفت کی میای؟ شام منتظریما!

سیا گفت بهش بگو شام میخورم و میام!! ... خدایی تهه مرامه

ولی بگما ، من باهاش شرط کردم که تابستون منتظرشم بیاد اینجا بتونم جبران محبت هاشو بکنم (به حساب خودش )

خلاصه رفتیم واسه شام ... یه عکس بیرون گرفتیم ... جریانشو بگم! ... ما دربدر دنبال یه نفر بودیم که از ما عکس بگیره ... یوهو دیدیم یه خانم و آقا دارن از اونجا رد میشن ... به سیا گفتم  بدم خانومه از ما عکس بگیره؟

گفت فکر خیلی خوبیه


ولی نمیدونم چی شد که منصرف شدیم ... یه پسر تپله ایستاده بود اونور ... به اون سپردیم از ما عکس بگیره ... این تپله مثلا میخواست عکس تیریپ در آد!! ... همچین طولش داد که نگو!

ما فکر کردیم بابا عکسه رو گرفته ... قبلش یه ژس باحال گرفته بودیم ... یارو که گفت گرفتم ، ما خودمون رو ول کردیم بریم سمت دوربین کع عکسه رو تماشا کنیم ، نگو موقعیکه ول شدیم یارو تازه عکسه رو گرفت هم تار افتادیم و هم تخیلی ...


بهترین عکسا رو قبل از شام گرفتیم ... اونم خودمون از خودمون ... خدایی اگه همه رو خودمون از خودمون میگرفتیم بهتر بود ... یه خونواده اونجا بود ، باز من خواستم برم دوربینو بدم حاج خانومه بیاد از ما عکس بگیره ولی شوهرش یه مقدار تپل و هیکلی بود ... واسه همین منصرف شدم

در نهایت این بود جریان ما با سیاوش خان عزیز

 از اونجایی که سیا نذاشت عکسشو بزارم یه چیزی میذارم حال کنید

اینم لبای سیاوش تقدیم به شما

........................................................................................................

اما دیدار من با فرخ گلاب دره ای ببخشید فربد اشراقی

واییییییییییییییی فربد تو كی بودی من نمیدونستم .بچه ها اون عكسه شیره رو یادتونه انگاری هر دو یه سیبی بودن كه از وسط گازش زدی

ما صبح جمعه ساعت 4.30 رسیدیم نصف جهان و یراست رفتیم33 پل كه البته من شماردم یكیش كم بود
ساعت 8.30 دقیقه بود كه با فربد تماس تلگرافی گرفتم كه فربد جون میدونم الان سر جات با شرت و لباس خواب تو تابوتت خوابی ....خودتو برسون كه من كلافه شدم تو این شهر غریب با ادمایی كه همشون به یه چشم دیگه به ادم نگاه میكنن
(وژدانن هر چی گشتم مثله خودم تو اون شهر پیدا نكردم ) از بس قیافمون تابلو بود گیره 2 تا ادمه بچه باز هم افتادیم كه به علت مسائل امنیتی و اخلاقی از گفتنشون معذوریم .

ساعت 10.30قرار بود فربد برسه و رسید البته قبلش من هزاران ادمو با این بشر اشتباه میگرفتم و تو تصوراتم اونو به شكل مجید میپنداشتم (یادتونه چند سال پیش یه فیلمی تو برنامه كودك نشون میداد به نام قصه های مجید )

فربدو اون شكلی تصور میكردم ...موبایلم (sony ericson )زنگ خورد دیدم فربده و داره دنباله من میگرده ..خلاصه سرتونو در د اوردم .فربد امد با اسبش امد زیر باران امد اولش رفتیم تو بغله هم ..روش نشد بنده خدا بوسم كنه از بس كم رو بود ولی گفتم پسر مثه من باش 3تا ماچه ابیخ دار ازش گرفتمو فوری رفتیم بستنی فروشی به حسابش بستنی خوردیم

(حسابشو كنید ادم صبح بلند شه از خواب هیچی نخوره نه چایی نه صبحونه یهو بره بستنی بخوره !!!)
حكایته فربد هم این بود (البته منم دست كمی نداشتم ازش )




ساعت 11رو چمنای پارك ولو شدیم و من خوابم برد وقتی پا شدم دیدم ساكمو فربد خالی كرده و فرار كرده
ای نامرد این رسمش نبود تو بستنیم قرصه خواب اور بریزی كه خوابم ببره و ساكمو بزنی !!قبلنا شنیده بودم اصفهانی ها خسیسن بعد وقتی حركت انقلابی فربد رو دیدم(حساب كردنه بستنی )فهمیدم كه یه نیمك كاسه ای زیر كاسه است ...خلاصه داشتم خواب میدیدم كه فربد ساكمو زده و وقتی بیدار شدم دیدم بیچاره معصومانه نشسته(به این شكل ) و داره روزنامه میخونه .الان كه فكرشو میكنم میبینم من خیلی نامردم بیچاره رو كشوندم تا اونجا كه منو ببینه نه چرت زدنمو
فربد ببخشید انشالا دفعه بعد كه اودم پیشت دیگه نمیخوابم ..اون ور ترت میخوابم
حالا زیادم نخوابیدما ..ساعت 11 تا 11.17 دقیقه بود

من و فربد وای كه چقدر این پسر معصومه وقتی یاده چهره تیكریش می افتم .قند تو دلم الاسكا میشه از رعب (یه چیزی تو این مایه ها )
خلاصه اون دیدار 2 ساعته شاید مثه 3 روز واسه من گذشت از بس چهره این بشر ترسناك بود



از صمیم قلب میگم فربد یكی از بامرام .بهترین .باحالترین .با وقارترین رفیقامه و هیچ وقت محبتشو فراموش نمیكنم ودر ضمن بستنی كاكائویی رو از یاد نمیبرم :
نذاشت حساب كنم

خوب حالا یه صلوات ختم كنید ..

 

.....................


 اینم یه عکس از بچه در حال رنده شدن

اتیشششششششششششش


 
چقدر باحاله

مستر بين

بيا نازي بيبين

اینم پگاه ملوسک
 
بدون شرح